ساحل نشین اشک

داستانی جالب(طناب)
نویسنده : milad - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥

سلام بچه ها خوبید

میخوام یه داستانو براتون بنویسم امید وارم خوشتون بیاد

                         (( طناب))

داستان درباره یک کوه نورد است که میخواست از بلند ترین کوه دنیا بالا برود

او پس از سالها اماده سازی وتمرین ماجراجوی خود را اغاز کرد.

ولی از انجای که افتخار کار را برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب بلندی کوه را تمام در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمیدید همه چیز سیاه بود وابر روی ماه وستارگان را پوشانده بود.

همینطور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودرحالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد.

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید.

واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله نیروی جاذبه اورا در بر میگرفت.

همچنان سقوت می کرد و در ان لحظات ترسی عظیم همه خاطرات و روی دادهای خوب وبد زندگیش را به یادش اورد.

اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است.

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.

بدنش بین اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود.

و در ان لحظه چاره ای نداشت جز این که بی حرکت بماند وفریاد بکشد که: ()خدایا کمکم کن))

ناگهان صدای پرطنین از اسمان شنیده شد((از من چه میخواهی؟))

-ای خدا نجاتم بده!

-جواب:واقعأ باور داری که من میتوانم تورا نجات دهم؟

-البته که باور دارم.

-جواب:اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن.!

یک لحظه سکوت..........و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

 

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد را در حالی که بدنش از یک طناب اویزان شده بود و با دستهایش طناب را محکم گرفته بود را یخ زده پیدا کردند.

 

 ((اما اما اما او فقط یک متر با زمین فاصله داشت))

 

واما دوستان شما چه قدر به طنابتان وابسته اید؟

ایا حاظرید ان را رها کنید؟

در مورد خداوند یک چیز را فراموش نکنید:هرگز او شما را تنها نمی گذارد وهرگز فکر نکنید او شمارا تنها گذاشته است

 

                    ((پایان))


comment نظرات ()
 

دانلود آهنگ جدید